آسمون روی خونه ام آبی نیست...

خبر مثله موریانه به جان همه فامیل افتاده بود به فاصله چند ساعت همه دور هم جمع شده بودند برای ما که با اقوام پدری زیاد رابطه نداریم قیافه ها کم وبیش تغییر کرده بود هرکس گوشه ای نشسته بود٫ اشک میریخت و خودش را سرزنش میکرد پسر کوچک  عمه ام خودکشی کرده بود باورم نمیشد توی بهت بودم همه خاطرات بچگی هایمان مثله یک فیلم جلوی چشم هایم بود آن وقت ها خانه شان دوتا کوچه با ما فاصله داشت یاد دوچرخه بازی هایمان. تولدش!! وای خدایا نه این مراسم بهنام عزیز ما نیست!

بعد چند روز کم کم باورم شده بود زندگی ام حالت عادی نداشت با هر موج غمگینی اشک هایم جاری میشد. برایش یک مراسم خداحافظی گرفتند همه دوستانش آمده بودند و آهنگ هایی را که دوست داشت یا خودش ساخته بود می نواختند و میخواندند همه از خاطراتی که داشتند میگفتند. بیشتر از کل فامیل ها و آشنایان ما دختر و پسر توی خانه عمه بود. عمه ام هر پسر جوانی که می آمد را توی آغوشش می گرفت و می گریست.

 غم پسرک ۲۲ ساله ما عشق بود عاشق شده بود با آن سن کمش! همه اش راه می رفتم و با خودم تکرار میکردم که طاقت می آوردی مرد. حنا میگفت باورم نمیشه هنوز کسایی هستند که برای عشقشون  این کار رو بکنن!

پ.ن۱: کی فکرش رو میکرد وقتی من پست تولدم رو میگذاشتم وقتی می نوشتم که عاشق تک تک لحظه های زندگیمم یکی از عزیزام این جوری به بن بست رسیده باشه. چه دنیای مزخرفیه.

پ.ن۲:دارم به اون دختر فکر میکنم که بهنام دوستش داشت شاید کار بهنام درست نبوده ولی ما همه مسئول زندگی آدم هایی هستیم که اهلی شان میکنیم.

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 12:14 نويسنده مانیا |
امروزتولدمه ۲۶ تا تابستون یه تابستون بیشتر از همه بهارهایی که دیده ام.

پ.ن:مامان مچکرم که من و تو این دنیا آوردی چون با همه سختی ها عاشق ثانیه به ثانیه زندگیمم!

 

+ تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 0:1 نويسنده مانیا |
خنکای هوای ابری بارونی صبح با این آهنگ سینا حجازی و یه عالمه حس های خوب دیگه صبحم رو ساخت.

    

پ.ن۱ : tnx god

پ.ن۲:عکس از هدی رستمی که من عاشق کاراشم.

پ.ن۳:دلم میخواست تو این هوا با تاپ -شلوارک و هندزفیری توی گوشام بودم و موهامم جمع میکردم بالای سرم می رفتم پارک قیطریه و می دویدم انقدر که قلبم تاپ تاپ کنه!

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 9:18 نويسنده مانیا

برای دیدنش لحظه شماری می کردم از وقتی که آمده بود مدام تلفنی حرف می زدیم پشت تلفن جیغ می زدم که دوستش دارم دلم برایش تنگ شده و میخواهم توی آغوشم سفت فشارش بدهم. همش از تغییر ظاهری اش می پرسیدم و اینکه این دوران را چطور گذرانده و او هم برایم به قول خودش تعریف کردنی ها را تعریف می کرد. می گفت اگر ببینی ام دیگر دوستم نخواهی داشت لاغر شده ام و...از پنجشنبه قلبم جور دیگری می زد یکجور دل دل شیرینی داشتم که دلم میخواست تا آخر دنیا همراهم باشد. جمعه صبح نسبتا زود از خواب بیدار شدم موهایم را هفته پیش ترمیم کرده بودم ومدل دلخواهش درست کردم لباس هایم را اتو زدم و به همه جزئیات توجه داشتم همه چبز باید پرفکت می بود! همه راه طولانی تا کرج را توی ماشین به رابطه تازه نفس مان فکر می کردم که به زودی شش ماهه میشود و من به وجودش توی زندگی ام افتخار میکنم.

وای خدایا نمی دانید چقدر لاغر شد بود این اولین چیزی بود که در نگاه اول به چشم می آمد پوستش هم تیره شده بود که من خیلی خوشم آمدبه نظرم این رنگ بیشتر بهش می آمد محکم گرفتمش توی بغلم و از گردنش آویزان شدم تمام سرو گردنش را می بوسیدم یه لحظه ازش چشم بر نمی داشتم یا دستش را ول نمی کردم حتی وقتی می خواست دنده عوض کند می خندید و می گفت دختر تو داری همینجا توی ماشین ترتیب من را می دهی!!! من هم همانطوری که دوست دارد خودم را لوس میکردم و میگفتم دلم میخواهد و هیچ گوشم به این حرف ها بدهکار نبود که توی خیابان هستیم و گه گاه عابران پیاده می بینندمان. شنیدن همان صدای آشنا با همان حسی که لمس کردنش به آدم میدهد بعد نزدیک به دوماه دوری خیلی خوب بود نمیشه توصیفش کرد که چه حس قشنگی داشتم حتمن باید یک عزیزی را بعد مدت ها ببینید تا خوشحالی من رو عمیق درک کنید. دیروز پر از بوسه و حسای لطیف عاشقانه بود که بعد این همه سال تنهایی با تک تک سلول های بدنم ذخیرشون کردم خبر خوب این بود که دوهفته دیگر بیشتر از آموزشی اش نمانده و باقیمانده خدمتش دیگر یه این سختی نیست.

 دیر وقت بود رسیدم خانه آرایشم رو پاک کردم و برای خواب حاضر شدم از شما چه پنهون این آهنگ رو پلی می کردم و ریز ریز گریه میکردم با تمام قلبم دلم میخواست واسه همیشه داشته باشمش.

پ.ن۱: یه دنیا حرف دیگه مونده دلم میخواد بگم بهتون ولی نمیشه و الآن هم سر کارم و درست نیست بیشتر از این کار شخصی انجام بدم.

 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 10:47 نويسنده مانیا |
 

آخر هفته سامی میاد http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 11:39 نويسنده مانیا |
 

I have a dream, a song to sing

من رویایی دارم٫ آوازی برای خواندن

To help me cope with anything

که مرا کمک می کند برای گذشتن از هرچیز

If you see the wonder of a fairy tale

اگر دنیای شگفت انگیز پری قصه را ببینی

you can take the futur even if you fail

می توانی آینده را بسازی حتی اگر شکست خورده باشی

I believe in angels

من فرشته ها را باور دارم

Something good in everything I see

همه چیز خوب است درهر چیزی که می بینم

I believe in angels

من فرشته ها را باور دارم

When I know the time is right for me

وقتی که میدانم اینبار نوبت من است

Ill cross the stream – I have a dream

من از طوفان خواهم گذشت - من یک رویا دارم.

I have a dream, a fantasy

من یک رویا دارم- یک فانتزی

To help me through reality

که مرا کمک می کند در رویارویی با واقعیت

And my destination makes it worth the while
Pushing through the darkness still another mile
و تصمیم من ارزشمند ترش می کند در صورتیکه بگذرم از میان تاریکی ها تا مایل ها آنطرف تر.

I believe in angels

من فرشته ها را باور دارم! 

 

پ.ن۱: ترجمه و متن از خودم.

download 

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 12:24 نويسنده مانیا |

اگر از آن دسته آدم هایی هستید که سینما نمی روید یا اگر هم هوس اش به سرتان بزند دلتان میخواهد یک فیلم خوب رو تماشا کنید پیشنهاد میکنم بروید و خوابم می آد رضا عطاران رو ببینید نه اینکه برای هر لحظه فیلم محکوم به خندیدن می شوید بلکه به خاطر چندتا ازسکانس هایی که بچگی شخصیت اول فیلم رو نشون میده که توش خاطرات بچگی و تجربه هاتون زنده میشن مثله اون تلویزیون در دارا، دوربین خنگه، چرخ و فلکیا که میومدن در خونه ها،اون عروسکا که دست و پاهاشون در میومد و من هیچوقت دوسشون نداشتم...دیروز با یکی از دوستای خوبم رفتیم این فیلم رو تو برج میلاد دیدیم. بعد هم رفتیم و از جشنواره تابستونیش دیدن کردیم که بازهم پیشنهاد میکنم از دستش ندید بعد تو یکی از غرفه هاش یه خانمی بود که لباس محلی پوشیده بود و جلوش یه میز بود که یه عالم سنگای رنگی رنگی توش بود و شما میتونستید سنگ مورد علاقه اتون رو انتخاب کنید و ایشون براتون تبدیلش میکردن به گوشواره ، انگشتر و دستبند منم یه گوشواره خوشگل ازش خریدم(: بعد هم همونجا برای اولین بار آش دوغ خوردم و خلاصه خیلی خوب بود در آخر هم از فروشگا ه هاش دیدن کردیم از برج میلاد خوشم می آد خاطرات خوبی دارم ازش همیشه اونجا بودن حس خوبی بهم میده فقط اگر خواستید برید حسابی مراقب تیپتون باشید واسه خاطر این مترسکا میگم.

پ.ن: خانم یا آقای مورال لینکی از آهنگی که خواستید ندارم ولی به زودی براتون آپش می کنم.

+ تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 12:36 نويسنده مانیا |
از خرداد ماه متنفرم از تک تک روزهای گندش تا بوده همیشه استرس امتحاناتش را داشتم امسال هم که سرم آسوده بود به گند ترین شکل ممکن گذشت مهم نیست در عوض دلم میخواهد تابستان امسال را پر از شادی و خوشگذرونی داشته باشم. چند تا هم برنامه توی ذهنم دارم که حتمن عملی شان میکنم میخواهم با دوستان دخترم وقت بیشتری بگذرانم.

                  

بعد الآن یک ماهی میشود که به ابروهایم محلول میزنم خیلی خوب و پرپشت شدند احتمالن تا مرداد می روم قسمت های خالی اش را هاشور می زنم. برای آخر تابستان برنامه یک مسافرت را هم با یکی از دوستانم ریخته ام٫خلاصه یک چکاپ کامل و ویزیت یک متخصص پوست و مو هم جزو برنامه هایم هست. همینجور اهمیت دادن به تغذیه ام.کلن میخواهم به خودم یک حال اساسی طی این سه ماه بدهم راستش یکی از مدیرهایمان چند وقت پیش بهم گفت که به نظرش دختر غمگینی میام کلن حرفای این چند وقته  رو که شنیدم و کنار هم گذاشته ام باعث شده بخوام بیشتر به خودم اهمیت بدم هیچ چبز ارزش نداره مگر من چند بار قراره به دنیا بیام؟ یا جوون باشم؟ که غصه مسائلی رو بخورم که نه من توشون دخالت داشتم نه تغییر دادنش از عهده من بر میاد! ):

خوشبختانه دوستای خوب و شادی دارم که می تونم روشون برای این مدت حساب کنم و کلی باهاشون خوش بگذرونیم و شیطونی کنیم

 

 اصلن کی میگه مجردی خوب نیست هان؟

پ.ن: یه چیز تابستون رو با هیچی عوض نمی کنم اونم انبه های خوشمزه اشه که کل سال رو واسش انتظار میکشم!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 14:20 نويسنده مانیا |

 تمام شب خوابش را دیده بودم توی خوابم مرده بود خیلی بیقرارش بودم ر را می گویم بی اف سال های د ورم. گریه می کردم برایش رفته بودم خانه شان حتی از دوست و آشنا پرس و جو میکردم که چرا؟ یکهو با صدای آلارم گوشی ام از خواب که نه کابوسی که تمام شبم را لگد مال کرده بود پریدم. خودم را توی آینه ورانداز کردم توی نی نی چشم هایم دوباره ترس نشسته بود هیچکس اندازه خود آدم حس نمیکند که چهره اش چه حرف هایی را نشان میدهد. فکر میکردم که من دیگر هیچ حسی به او ندارم حتی زنگ های گاه و بی گاهش را هم که میزند حالم را ماهی دوماهی یک مرتبه بپرسد چندتا یکی جواب میدهم ولی چطور انقدر توی خوابم برایم عزیز بود؟ سعی میکردم با این حرف که خواب بود و... روزم را خراب نکنم.

             

خوابم را برای چندتا از همکارهایم تعریف کردم به طرز مرموز و جادوگرانه ای همه یک مدل جواب دادند که شاید او به تو فکر میکند! من هم میگفتم اوه نه سال هاست که ما هرکدام دنبال زندگی خودمان رفته ایم و فقط هر چند وقت یکبار حال هم  را می پرسیم تا نشان دهیم مثل آدم های متمدن از همدیگر جدا شدیم و هیچ کینه ای نداریم یا چه میدانم یاد خاطرات خوبی که با هم داشته ایم بیفتیم. به سه روز نکشید با دیدن اسمش روی گوشی ام هول کردم میگفت که مدتیست عجیب می آیم توی ذهنش...! و دوباره داشت پیشنهاد می داد که با هم باشیم  تهدیدش کردم که دیگر جوابش را نخواهم داد اگر باز این حرف ها را مطرح کند. خداحافظی کردیم. هنوزم که هنوزه دارم به این فکر میکنم ممکنه انقدر انرژی های ذهنی اون قوی باشه که من اینجوری دریافتش کنم؟ منی که هیچ وقت خوابام یادم نمی مونه یا تعبیر نشده؟

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 16:26 نويسنده مانیا |

ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 9:42 نويسنده مانیا
 

رزومه ام را برای چند شرکت میل کردم تماس ها که گرفته می شد برای اولین چیز مسیر را چک میکردم با خودم قرار گذاشته بودم ونک به پائین را انتخاب نکنم. بالاخره با یکجا اکی بودم و رفتم مصاحبه با حقوقم مشکلی نداشتند همان بعد از ظهرش تماس گرفتند که فردا با مدارکم برای شروع به کار بروم مدیر عاملشان گفته بود که از چهره ام انرژی های مثبت می گیرد چه میدانم! خیلی المان ها توی ذهنم بود اینبار من بودم که انتخاب میکردم شاید باورتان نشود ولی یکی از این المان ها این بود که حتمن برای خودم اتاق داشته باشم و حالا یک اتاق دنج و ساکت و شیک دارم که کلی دوستش دارم و میخواهم با چند تا کاکتوس و یه کم وسایل فانتزی کوچولو بیشتر مال خودم بکنمش. شرکتمان نمایندگی چند تا از برندهای معروف آرایشی بهداشتی فرانسوی و آمریکایی و ایتالیایی هست که تا چند وقت دیگر تبلیغاتش را روی بیلبوردهای چند تا اتوبان می بینید. آفیسمان را هم دوست دارم یکجور آرامش خاصی دارد اینجا کسی بلند صحبت نمی کند و همه با هم صمیمی اند. روزهای اول افتضاح بودم تا روال کار دستم بیاید یک مقدار هم کار معوقه داشتند که حسابی این چند هفته خسته ام کرد. و همه این مدت سامی با حرف ها و انرژی های مثبتش کنارم بود و شرایط سخت کار کردن توی یک محیط جدید را برام بی معنا کرده بود. بعد از ظهر ها که می آمدم خانه تند تند کارهایم را انجام می دادم تا برای ساعت همیشگی حرف زدن هایمان همه روزم را با اتفاقات ریز و درشتش تعریف کنم. اما حالا چند روزی می شود که نیست که توی روز و شبم ندارمش دیگر صدای بم مردانه اش توی گوشم نمی پیچد. روزهای اول توی محل کارم خودم را لو داده بودم با گریه های گاه و بی گاهم.این روزهایم خیلی سخت می گذرند انگار تمام اتفاقات بد با هم تبانی کرده اند تا پلک چپم مدام بپرد.

گوشی ام ساکت شده باز دیگر حتی دوستش ندارم وقتی هیچ صدایی آنور خط آنقدر ها هیجان ندارد. نمیدانم از این بیخبری مطلق متنفرم حتی نمیدانم کی از شهر کوهستانی محل خدمتش بر می گردد تا دوباره توی آغوشش آرامم کند و آنقدر حرف بزند تا راضی ام کند که همه این روزها را بیخودی غصه خوردم و او تمام مدت را به یادم بوده.

اتفاق خاص دیگری توی این مدت نیفتاد فقط یک سفر دو نفری کوچولو داشتیم به دشت ریواس مهریز و از همه لحظه های با هم بودنمان خاطره های قشنگ ساختیم. که آنقدر مرورشان کرده ام که دیگر نخ نما شده اند.

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 14:46 نويسنده مانیا |
 

به قول بهار با احتیاط بخوانید سطح نوشته هایم لغزنده است بسکه من با این پست نوشتم و باریدم.

مثله خواب بود مثله همین کابوس هایی که هر چند وقت یکبار می بینم نمی توانست حقیقت داشته باشد نه٫ باورم نمی شد ترسیده بودم خانه شان هیچ وقت اینجوری نبود همیشه از در که وارد می شدم به مامان و بابایش سلام میکردم و زودی می چپیدم توی اتاقش تا ریز ریز حرف بزنیم و پچ پچ کنیم اما حالا همه جای خانه پر بود از جمعیت سیاهپوش با چشم های سرخ و پلک های ورم کرده. آدم هایی که تا دیروز با لبخند پذیرای وجودت بودند حالا چشم هایشان نای نگاه کردن هم نداشت.ترسیده بودم. دلم پرپر می زد سراغ سمیرا را گرفتم روی تخت اتاقش ماتم زده نشسته بود کشیدمش توی آغوشم و هق هق کردم هیچ حرفی نداشتم که برای غم سنگین دلش بزنم من فقط می فهمیدم٫ فقط می فهمیدم که چه درد بزرگی دارد ولی هیچ چیز نمی توانستم بگویم. عکس پدرش را به مامان نشان دادم مرد توی عکس لبخند داشت مثله همیشه دیگر راحت شده بود از مریضی از درد کشیدن حالا رفته بود تا جای دیگری آرام بگیرد. به زحمت آمدم خانه٫تمام شب را بیدار بودم چند دقیقه ای را که پلک هایم روی هم می افتاد را با وحشت از خواب می پریدم می لرزیدم زیر پتو حالم هیچ تعریف کردنی نبود...پنج شنبه هم مراسم خاکسپاری بود هیچ وقت مسیر خانه شان را انقدر بی جان طی نکرده بودم قدم هایم سنگین بود اما بابد میرفتم. بعد از مراسم هم آمدم خانه انگار که ساعت ها کار طاقت فرسا کرده باشم جسمم کوفته تر از هر وقت دیگری بود حس وحشتناکی داشتم از این حس ها که هر وقت یک نفر برای همیشه میرود می توان تجربه اش کرد از همین حس ها که قلب ات را به یکباره خالی میکند...از خدا صبر میخوام برای خانواده سمیرا و برای پدرش آمرزش. دعا کنید براشون.

پ.ن: حالم هیچ خوب نیست این روزها ببخشید که کمرنگم. 

+ تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 9:36 نويسنده مانیا |
 

امروز آغاز سومین هفته کاری م هست یکی دو هفته دیگه فکر میکنم بتونم مثله سابق بیام اینجا همچنان مواظب خودتون باشید.

پ.ن: کلی تعریف کردنی دارم.

+ تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:47 نويسنده مانیا |
 

هر قدر روزهای میانی هفته پیش پر از دستمال کاغذی های سفید و مچاله بود آخر هفته اش اما پر از جیغ های رنگارنگی بود که از خوشحالی می کشیدم. صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم  وسایلم را که از شب قبل آماده کرده بودم گذاشتم توی یک کوله خاکستری رنگ٫ ضد آفتاب زدم٫ آرایش ملایم همیشگی را کردم و از خانه مان بیرون آمدم. هوا تقریبا روشن بود نسیم خنکی گونه ام را نوازش می کرد و آسمان نوید یک روز بدون ابر اردیبهشت را می داد. باید تا نیم ساعت دیگر میدان قرارمان می بودم تا به مهلا و شوهرش بپیوندم و از آنجا هم برویم دنبال سامی عزیزم. از آنجا که احتمال می دادم این دوتا زوج نمونه ما شب جمعه را حسابی خوش گذرانده باشند زنگ زدم که مطمئن بشوم یک موقه ای خواب نمانده باشند که خوشبختانه بیدار بودند و من هم یاد آوری کردم که وسایلی را که قرار بود٫ آماده کرده اند یا نه؟ نکند چیزی یادتان برود؟ که ص گفت با اینکه حس می کنم یک چیز خیلی مهم رو جا انداختیم ولی چک کرده ایم همه چی هست. قیافه هایشان دیدنی بود بخدا با چشم های پف کرده غرولند می کردند که حتمن باید انقدر زود می رفتیم آیا؟ من هم دعوایشان کردم که بله  آدم لنگ ظهر نمیرود پیک نیک که! در ضمن راهی که باید برویم تا به جای مورد نظر که همه مان فقط اسمش را شنیده بودیم برسیم وقتمان را تا حدودی می گیرد.

بیست دقیقه ای طول کشید تا سامی وسایلش را چید توی ماشین و حرکت کردیم. منظره های اطرف و درخت های شکوفه زده سفیدو صورتی باعث میشد چشم هایت را یک دقیقه هم روی هم نگذاری و کرختی کسر خواب روز جمعه ات را بخاطر طبیعت دوست داشتنیه بهار فراموش کنی. بالاخره جلوی یک در آهنی بزرگ سفید ایستادیم ص در را باز کردو وارد یک محوطه بزرگ شدیم که از یک سمتش  به حصارهای باغ بغلی می رسید و سمت دیگرش پر بود از درخت های میوه شکوفه زده با یک ساختمان کوچک در وسط که از پشت به یک استخر منتهی میشد. قرار گذاشته بودیم که همه تفریحاتمان سالم باشد و به دور از الکل و دود سعی کنیم که خوش بگذرد. یکی یکی  وسایل را میگذاشتیم توی ویلا و بساط یک چای ذغالی را علم کردیم. تخته و ورق بازی کردیم و از آنجایی که من هیچ وقت بدون تقلب نتوانسته ام بازی را ببرم سامی که با ص در گروه رقیب بودند تهدید کرد که اگر یکبار دیگر دست از پا خطا کنی چنین وچنان... جایتان خالی چنان در یک لحظه دنبالم گذاشت و در یک چشم بهم زدن باراندازم کرد که از دو ناحیه دچار کمی کبودیه نا چیز و گلو درد شدم بسکه جیغ زدم وقتی داشتم ازش فرار میکردم. البته بعدا سر ناهار بایک عالم کباب خوشمزه که همه زحمتش را خودش کشیده بود از دلم در آورد و ص هم مرتب بدجنس می شد و می گفت انقدر لوسش نکن فردا مثله من میمانی ها سامی و...!! از آنطرف هم پوست  گوجه و خیار مانده از سالاد بود که مهلا نثارش میکردو میخندیدیم.

         

بعد از ناهار هم رفتیم توی ویلا و تا عصری یک چرت کوتاه زدیم که ص با شوخی هایش پشت در مزاحممان شد وآمدیم بیرون. باز چای خوشمزه ذغالی و کلی چیز میزهای خوشمزه تر. بعد من آمدم توی اتاق و رژ لب زدم و موهایم را که یکوری با کش دوست داشتنی ام بسته بودم تا روی شانه ام بریزد را مرتب کردم٫ دوربین را هم همراهم آوردم که عکس بگیریم البته از ناهار گرفته بودیم ولی دلم عکس های دو نفره تنهایی میخواست. که چند تایی گرفتیم از همین عکس هایی که می چپند توی بغل هم مثلن ما خیلی همدیگر را دوست داریم و این حرفا.

بالاخره توی شوخی های ص که کم کم داشت بی مزه هم می شد بارو بندیلمان را جمع کردیم. هنوز وقت داشتیم تا شب من هم به خانه گفته بودم دیر می آیم برای همین رفتیم و نارنجی پوش مهرجویی را دیدیم.سامی اصرار داشت شام هم بخوریم ولی چون هیچکدام گرسنه مان نبود منصرف شدیم. از یک مسیری باید از سامی جدا می شدیم سلکت آهنگ و عروسکش را دادم و خداحافظی کردیم. مسیربرگشت پر از سکوت بود همه مان آنقدر خسته بودیم که نای حرف زدن نداشتیم. به خانه که رسیدم لباس هایم را یک گوشه پرت کردم و افتادم روی تخت و سعی میکردم چشم هایم را میخواستند یک نقطه روشنی را توی تاریکی اتاق دنبال کنند آرام کنم. خواب توی این خستگی بازی اش گرفته بود تا من بیشتر فکر کنم و این جمعه را که هیچ شبیه جمعه های دلگیر دیگر نبود رابا تمام جزئیاتش در جای امن ذهنم بایگانی کنم!

پ:ن۱: مرسی واسه کامنتاتون برای پست قبلی مرسی مرسی.

پ.ن۲: نیستم یک مدتی٫ مواظب خودتون باشید و از روزای اردیبهشتیتون لذت ببرید.

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:24 نويسنده مانیا |
 

صدایش آنقدر گرفته و غمگین بود که از همان لحظه اول دلم به شور افتاد. بالاخره با اصرارهای من گفت که موضوع معافیتش برای خدمت منتفی شده و کمتر از یک ماهه دیگر باید راهی شود.گفت می روم خانه خودم تماس می گیرم . توی آن یکی دوساعتی که وقت داشت تا برسد همش با خودم فکر می کردم که حتمنی یک راهی، آشنایی، ماده تبصره ای، چیزی هست که بشود ازش استفاده کرد. مسج دادم که زنگ بزن دارم دق میکنم. خیلی طول کشید تا توانستیم حرف بزنیم مثله اینکه چند جایی زنگ زده بودند داشتند مشورت میگرفتند. راستش از اول این موضوع مطرح نبود قرار بود برود ولی وقتی فهمید که میتواند از یک راهی معافیت بگیرد انقدر خوشحال بود و مطمئن که برای بقیه زندگی اش کلی برنامه ریزی کرده بود. یک درصد هم احتمال نمی دادیم که اینجور پیش برود اصلن قضیه را منتفی میدانستیم همگی. حالا چی؟ نمیدانم کدام طلسم بدشگونی توی زندگی ام هست که اینجورهمه دلخوشی هایم نابود می شوند. نمیدانم ! من همیشه آدم قانعی بودم هیچ وقت کسی را به بازی نگرفته ام. روی زندگیه کسی چمبره نزده ام.عشق کسی را تصاحب نکرده ام، حرمت ارتباط ها را نگه داشته ام. همیشه حواسم بوده خواسته یا ناخواسته دلی را نشکنم. توی بدترین حالت گذاشته ام رفته ام نه شخصیت کسی را خورد کرده ام نه توهینی نه چیزی، اگر هم بوده سعی کرده ام جبران کنم.اصلن من همیشه آن آدمی بوده ام  که کوتاه آمده همانی که همه زورشان به او می رسد همانی که همه میتوانند راحت شکستش بدهند. حتمن توی دلتان می گوئید اووووه حالا چه برای رابطه چهار ماهه اش شلوغ میکند!! اما من میتوانم همه عمر به خاطر این چهار ماه طلایی از این مرد تشکر کنم. دوست داشتن سامی برای من از یه رابطه عاشقانه و بوسه و نوازش نمی آید. می دانید من رازهای سربه مهر که نه سر به گور زیادی توی زندگی ام دارم که حتی آنها را با نزدیک ترین ها هم شریک نشده ام. اما او نگذاشت که این حرف ها راز باقی بمانند. ساعت ها درباره شان از یک دختر ترسو وراجی شنید و با حرف ها و حمایت هایش به او فهماند که زندگی ارزش این همه بی تابی را ندارد. مثله آدم های دیگر سرش را نگرفت توی خشتک اش تا نیازها و هوس هایش را برآورده کند. حالا چه جور خودم را راضی کنم برود بیست و یک ماه خدمت این نظ....ام کوفتی را بکند. از کینه پرم مییفمید چه میگویم؟

گفته مجبور نیستی چیزی را تحمل کنی می توانی بروی دنبال زندگی ات هیچ ناراحت نمی شوم. گفتم نه زندگیه من بعد از رفتن تو کار و خانواده ام میشود فرصتی ندارم که با کس دیگری آشنا بشوم تازه مگر میگذارم وقتی که قرار است به تو سخت بگذرد تنها باشی؟ و...با خودم اما میگفتم پیش چه کسی بروم که اندازه تو محبت داشته باشد؟ مرد باشد؟ و من انقدر در کنارش احساس کنم که زنم؟  دیروزدیگر داشتم کلافه میشدم رفتم توی خیابان برای خودم پرسه زدم. یک عروسک خوشگل کوچولو واسه ماشین اش گرفتم که  حالاکلی از خریدنش پشیمان شده. تا الآن هم مثله آدم های افسرده یک گوشه کز کرده ام فین فین میکنم توی دستمالو دارم برایش آهنگ سلکت میکنم. فردا صبح اگر هوا خوب باشد با مهلا و شوهرش می رویم پیک نیک نمیدانم حالا من باید او را آرام کنم و بهش انگیزه بدهم یا او من را. به هر حال منتظرم ببینمش فردا.

وقتی ازم دوری از سایه می ترسم!

حتی من اینجا از هم سایه می ترسم

غربت برای ما مثله یه تعلیقه

یک راه طولانی روی لب تیغه ...

وقتی ازم دوری شب نقطه چین میشه

دیوار این خونه دیوار چین میشه.

وقتی ازم دوری از زندگی سیرم!

 دنیا رو با قلبت اندازه می گیرم....

غربت یه دیواره بین تو و دستام

یک فاجعه اس وقتی تنها تورو میخوام.

 

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:52 نويسنده مانیا |